![]() |
![]() |
|
| --(¯`·.••(`·.••قدر آنيينه بدانيم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست••.·´)••.·´¯) |
|
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم تا که بوديم نبوديم کسي کشت مارا غم بي همنفسي تا که رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آنيينه بدانيم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست بازي روزگار ميدوني چيه؟ تو چشم ميزاري من ميرم قايم ميشم بعد تو ميري يکي ديگه رو پيدا ميکني و من واسه هميشه گم ميشم...تنهایی را دوست ندارم... روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است........... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... همیشه از خوبی های آدما واسه خودت دیوار بساز ، هر وقت هم در حقت بدی کردن فقط یه آجر از دیوار بردار ، بی انصافیه اگه دیوار رو خراب کنی ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:23 توسط افشین |
|
|
خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....!
خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....! در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،اما...تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند. بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود.. اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید. انسانها سخنان شما را فراموش می کنند. انسانها عمل شما را فراموش می کنند. اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید. به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند. کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن : رفتم 000 رفتی000 رفت ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند خوب بعد ادامه بده و من می گویم : رفت000 رفت 000 رفت رفت و دلم را شکست رسم عاشقی
تا حالا شده بری یه جایی که طبیعت باشه مثلا یه کلبه توی جنگل بعد یه چراغ روشن بکنی و بشینی نگاهش بکنی . دریا و ساحل
عاشقی بود به اسم دریا و معشوقی بود به اسم ساحل . دریا همیشه در تلاطم بود تا هر طوری که شده نظر ساحل رو به خودش جلب بکنه و بتونه عشقش رو به ساحل تقدیم بکنه .
به یادتم ... به یاد من باش
حالا که از تو دورم
غروب سرد و غمگين در غروبي سرد و غمگين ديده بر راه تو بستم انتظاري سخت بود اما بر اين سودا نشستم وعده کردي تا بيايي غم زدايي از دل ما گفتمت باوعده شادم بر سر پيمان نشستم بي وفا با من چه کردي قلبم آزردي و رفتي عاقبت مجبور کردي تا سکوتم را شکستم در سکوت خلوت خود با دلم نجوا نمودم کاي دل غافل چه کاري مي دهي آخر به دستم دل بگفتا : ديده را گو کين همه تقصير؛اوراست گر نبيند روي زيبا : من که هستم؟من چه هستم؟بر در ميخانه رفتم تا کنم غم را فراموش چونزدم جامي به يادت کاسه مي را شکستم دل به من گفتا ندانستم مرامت بي وفايي ست ورنه هرگز دل به مهرت مي نبستم مي نبستم
شب سر قبرم که مياي دفتر شعرتم بيار ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ انتظار,.بشين کناره قبر من درد دلامو بشنو , دلم گرفته نازنين برات يه سينه حرف دارم ,کنار اين خاک صبور غربتمو حوصله کن تو خط به خط گريه هات خاطره هامودوره کن ,مي خوام بگم يادت نره خاطره هامون و عزيز نه نمي گم گريه نکن اشک بريز اشک بريز, يادت نره يه روزي قلب پر از غصه و سرد , غربت چشمان تورو با گريه هاش ترانه کرد.تنهايي بد جوري داره حوصله مو سر مي بره حاله تو بدتر از منه حال من از تو بدتره , بازم بيا بازم بيا ترانتو تو گوش لحظه ها بخون بذار, تا آروم بگيره يه کم کناره من بمون , بذار صداي گريه مون گوش زمين و کر کنه , بذار که اشک من و تو گونه عشق و تر کنه , بذار خدا ببينه که من و تو مال هم بوديم جواب بي جوابي سوال حال هم بوديم . گريه کن گريه کن اين جا آخر خط ظريف احساس کسي به ما گير نمي ده کسي ما رو نميشناسه. گريه کن گريه کن آخه عشق تو اينجا غريب و بي کسه ,غربت قبر من , از اون اشکاي تو مشخصه, حالا که سهم من از چشات هيچي به جز خاطره نيست, يه يادگاري از خودت رو سنگ قبرم بنويس. دفتر عشق که بسته شد ديدم منم تموم شدم خونم حلال ولي بدون به پاي تو حروم شدم اوني که عاشق شده بود بدجوري تو کار تو موند براي فاتح دلت حالا بايد فاتحه خوند تموم وسعته دلو به نام تو سند زدم غرور لعنتي مي گفت بازي عشقو بلدم *** از تو گله نمي کنم از دست قلبم شاکي ام چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاريکي ام دوست ندارم چشمهاي من فردا به آفتاب وا بشه چه خوب مي شه تصميم تو آخر ماجرا بشه دست و دلت نلرزه بزن تير خلاصو از اون که عاشقت بود بشنو اين التماسو با ورق زدن افکار آشفته ام به جايي مي رسم که عشق را تبري مي بينم بي رحم که بر اندام درخت عاشق فرود مي آيد و معشوق بي وفا همان عابر بي احساس است که گويا صداي زجه هاي عاشق تنها را نمي شنود و رنجش را نمي بيند... اينجاست که بار ديگرتک تک سلول هاي قلبم فرياد مي زنند : ديگر کسي را دوست نخواهم داشت.....! ( باروون ) تا بعد دنياي غصه هارو از تو چشام بخوني نه تنها من تو هم دنياي دردي تو مي داني که با اين دل چه کردي برو نامهربان بيگانه با من تو هر لحظه به رنگي در مي آيي رها کن اين دل ديوانه ام را برو سيرم از اين دير آشنايي وفا کردم،خطا کردم نمان ديگر کنارم مکن افسون ،دلم پر خون تو را باور ندارم مي آيي در کنارم مي نشيني ز عشقت قصه مي گويي کنارم دلم با اون نگاهت در نگاهم به تو گويم رهايم کن رهايم به سر آهنگ رفتن داري آنگه به روي قلب من پا مي گذاري تو مي گفتي که مي ماني دريغا مرا تنهاي تنها مي گذاري وفا کردم ، خطا کردم مکن افسون ،دلم پر خون تورا باور ندارم
بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت
در قمار زندگــــي عاقبت ما باخــــــتيم بسکه تکخال محبت بر زمين انداختيم
((به مد پوشان بگوييد آخرين مد كفن است))
((به نامردان بگوييد از سوز درد نامردي مردم)) بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود بنویسید اخلاقش بچه گانه بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد بنویسید روغگو بود بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش ( ) بود بنویسید نامش دیوانه بود
زیبایی دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری می ارزند. پسر گفت:چه حرفها!با این صورت زشت حرف از زیبایی می زند و چشم هایش را با غرور از دختربر گرفت. دختر گفت:به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است. پسر برخاست و بی اعتنا به حرف های دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر زیبایی نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید چقدر صورت و اخلاقش نا هماهنگ و بد ترکیب است،ندید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:4 توسط افشین |
|
|
حسرت دیدار
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ با هم آشنا می کنم تو به نگاهی. ![]()
دوستت دارم عاشقانه
به نام خدا
سلام دوستان
در ابتدا ميخوام ياد كنم از يه دوست و از يه كسي كه در اين مدت دو سال براي من مثل يه خواهر دلسوز بود . زماني كه من درحال سقوط بودم او دستشو دراز كرد تا منو از افتادن نجات بده ولي نشد . او هر از گاهي از دست من دلخور ميشه ولي برخلاف بعضي ها كه پشت سر من صفحه ميذارن او رك و راست مياد و حرفشو ميزنه و انتقاد ميكنه . من عاشق اين اخلاقش هستم و مطمئنم هيچوقت فراموشش نمي كنم . او كسي جز مهسا عزيزم نيست . مطمئنم خودش ميدونه خيلي دوسش دارم .
خواهر گلم پاينده باشي .....
ID: |