تبليغاتX
--(¯`·.••(`·.••عشق••.·´)••.·´¯)
خداوندا به حرمت زیبای شبهای قدر دعاهایم رو قبول کن

 

 

جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را ***نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را

جواني حسرتا با من وداع جاوداني کرد***وداع جاوداني حسرتا با من جواني کرد

خجل شدم ز جواني که زندگاني نيست ***به زندگاني من فرصت جواني نيست

تا هستم اي رفيق نداني که کيستم ***روزي سراغ وقت من آئي که نيستم

چند بارد غم دنيا به تن تنهايي ***واي بر من تن تنها و غم دنيايي 

از زندگانيم گله دارد جوانيم***شرمنده‌ي جواني از اين زندگانيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:17  توسط غریبی در غربت کاغذی | 
  خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....! 

یه قصه ی خوندنی

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

 

خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....! 

 
 
 

دو خط موازي

پسركي دو خط موازي بر روي تخته سياه كشيد خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم

زندگي خوبي داشته باشيم دومي قلبش تپيد ولرزان گفت بهترين زندگي ! در همان لحظه

معلم بلند گفت دو خط موازي هيچ گاه بهم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند دو خط موازي

هيچ گاه بهم نمي رسند مگر آنكه يكي از آنها براي رسيدن به ديگري خود را بشكند.

 

خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....!                                                       

 

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری

 ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود.

 اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر،

 خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از

 ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که

 می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست

 و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.او با این کار جان تازه ای

 می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون

 پنجره رنگ زندگی می گرفت.در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در

 خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه

 را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به

 همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار

 پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از

 اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض 

اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،اما...تنها چیزی که دید

دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او

 منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی

 نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود.. 

 اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول

 نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

    انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.

    انسانها عمل شما را فراموش می کنند.

    اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.

    به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن : رفتم 000 رفتی000 رفت ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند خوب بعد ادامه بده و من می گویم : رفت000 رفت 000 رفت رفت و دلم را شکست

رسم عاشقی 

تا حالا شده بری یه جایی که طبیعت باشه مثلا یه کلبه توی جنگل بعد یه چراغ روشن بکنی و بشینی نگاهش بکنی .
اگر این کار رو کردی که هیچ . ولی اگر این کار رو نکردی بذار بگم چی میشه . وقتی که چراغ رو روشن کردی یک عالمه پروانه میان و دور چراغ میگردن . انقدر میگردن و میگردن که یا گرمای چراغ می کشتشون یا اینکه تمام نیروشون رو از دست میدن و میوفتن روی زمین .
ولی جریان اینجا تموم نمیشه . میدونی چرا ؟ اگه میدونی که بقیشو نخون . ولی اگر نمیدونی بذار بهت بگم .
این کار رو میکنن چون عاشق چراغ و نورش هستن . اونایی که مردن یعنی به کمال عاشقی دست پیدا کردن و اونایی که نمردن و فط خسته شدن در پی این هستن که هر طور شده دفعه ی بعد انقدر عاشق شده باشن و به چراغ نزدیک که از شدت عشق جونشون رو از دست بدن .
تمام این حرفا رو زدم که بگم :
رسم عاشقی اینه که یا اسم عاشقی رو نیار یا اینکه اگه عاشق شدی و عشقت رو نثار وجود کسی کردی باید از پروانه ها یاد بگیری که چطور جونشون رو برای معشوقشون میدن .

دریا و ساحل 

عاشقی بود به اسم دریا و معشوقی بود به اسم ساحل . دریا همیشه در تلاطم بود تا هر طوری که شده نظر ساحل رو به خودش جلب بکنه و بتونه عشقش رو به ساحل تقدیم بکنه .
ثانیه ها .... دقیقه ها .... ساعت ها .... روزها .... هفته ها .... ماه ها .... سال ها .... قرن ها و هزاران و هزاران و هزاران سال دریا فکر کرد و فکر کرد و تلاش کرد تا بتونه ساحل رو عاشق خودش بکنه . ولی نشد که نشد .
تا اون موقع دریا نمیذاشت که امواج احساسش به ساحل برسن . حتی نمیذاشت ساحل صدای اونارو بشنوه . آخه فکر میکرد ساحل ممکنه دوسش نداشته باشه . ولی یه روز با خودش فکر کرد که برای یک بار هم که شده یه کاری رو امتحان بکنه . به همین خاطر هم تمام عشقش رو به شکل موج های کوچک درآورد و همشون رو به سوی یاحل فرستاد . وقتی ساحل این عشق رو دید و فهمید که دریا چقدر دوسش داره تصمیم گرفت که اون هم عاشقانه دریا رو دوست داشته باشه . ساحل از اون به بعد از دریا خواست که عشقش رو با همون موج ها و صداشون به اون نشون بده . ساحل هم به دریا اجازه داد تا با موج هاش هر شکلیکه میخواد به ساحل بده . برای همینه که دریا خمیشه مواج هست . و موج عشقی هیت که دریا نثار ساحل میکنه . هرچقدر این امواج بزرگتر باشند شدت علاقه ی دریا به ساحل بیشتر هست و اونها در حال معاشقه هستند .
ولی متاسفانه آدما فکر میکنند که این مواقع دریا عصبانی هست و فکر میکنند دریا طوفانی هست . در حالی که اصلا اینطوری نیست . در ضمن از وقتی که دریا و ساحل عاشق هم شدند تا حالا کسی نتونسته اونها رو از هم جدا بکنه .
هرجا دریا باشه ساحل هم هست و هر کجا که ساحل باشه دریا هم اونجاست ......................

  
 بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت
ولي آنرا نشناخت
مهربان بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد
وخلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن

 

در قمار زندگــــي عاقبت ما باخــــــتيم

بسکه تکخال محبت بر زمين انداختيم

((به مد پوشان بگوييد آخرين مد كفن است))

((به نامردان بگوييد از سوز درد نامردي مردم))

بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود بنویسید اخلاقش بچه گانه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد بنویسید روغگو بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی

بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد

بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد

بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش ( ) بود بنویسید نامش دیوانه بود

زیبایی 

دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری می ارزند.

پسر گفت:چه حرفها!با این صورت زشت حرف از زیبایی می زند و چشم هایش را با غرور از دختربر گرفت. دختر گفت:به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است.

پسر برخاست و بی اعتنا به حرف های دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر زیبایی نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید چقدر صورت و اخلاقش نا هماهنگ و بد ترکیب است،ندید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط غریبی در غربت کاغذی | 
  

                                            حسرت دیدار

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانه گيست

 
عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟ دوستی گفت : من دیگران
را به سلامی با هم آشنا می کنم تو به نگاهی.
 
             من به دروغی دیگران را از هم جدا می کنم تو با مرگ

دوستت دارم

 

                             

 

 

          

 زندگي آن قدر عجيب نيست که شما تصور مي کنيد

  زندگي آن قدر عجيب است که شما نمي توانيد تصور کنيد.

 

دوستت دارم عاشقانه 

 

       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:38  توسط غریبی در غربت کاغذی | 
                                                                                                  

              

            

          شبی پرسیدمش با بیقراری

به غیر من کسی رو دوست داری

 

       به چشمانش اشک شد از شرم جاری

میان گریه هایش گفت آری

 

         

چيه دلم گرفتي ......

چيه دلم گرفتي واسه چي داري گريه ميکني 

چيه دلم شکستي واسه کي داري گريه ميکني 

چيه دلم غريبي چي ميگي داري گريه ميکني 

ميگي گذاشته رفته اوني که مثل نفس تو بود 

ميگي دلتو شکسته اوني که همه کس تو بود 

ميگي ديدي نمونده پاي همه حرفايي که زده بود 

دل من ميدونم داري ديونه ميشي اما باز بيخيالش 

دل من ميدونم داري ويرونه ميشي اما باز بيخيالش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:17  توسط غریبی در غربت کاغذی | 

عشق

معنای شعر است

الهام رؤیا هاست

هیجان رقص است

موسیقی آوازهاست

عشق

شور و شوق روح است

احساس قلب است

عشق

شعر رؤیاهاست

رقص آوازهاست

و

روح قلب هاست

سلام جیگملی هااا

فداتووووون بشم

 

@ PH z }{ | /\/

رو ادامه ی مطلب کلیک کن جیگملی!!

MERRY CHRISTMAST

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:31  توسط غریبی در غربت کاغذی | 
      

 

بارها و بارها به چهارراهی رسیده ام!

راه چه گونه ادامه میابد؟

چه کسی مسیر را بلد است؟

هر کس قطب نمای زنده گی اش را

در قلب خود حمل می کند!

تعجب نکن اگر

بعد از بسیاری از چهارراه ها

مجبور باشی تنها ادامه دهی

راه را نشناسی!

به قطب نمایت اعتماد کن!

فقط اوست که تورا

به هدفت می رساند!

هرکی می خواد گریه کنه رو ادامه ی مطلب کلیک کنه !!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:21  توسط غریبی در غربت کاغذی | 
 

که ام من ؟

نامم

احساس جسم اعتقادم

باورهای سیاسی ام

شغلم نیمی از زندگی مشترکم...

من آنچه تو می بینی نیستم

آن چه که دارم نیستم

من منم!

در کنار نیمه ی خود!

هم جوار حقیقت خویش

آن گاه می توانم بگذارم دوستم داشته باشی

دوستت بدارم!

 

 

که ام من!

 

 

 

 

@ PH z }{ | /\/ 

 

 

آن گاه خودم هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:13  توسط غریبی در غربت کاغذی | 

هر رنگین کمان

 

نشانه ی این است

 

که ما محکوم نیستیم

 

تنها و

 

رها شده نیستیم...

 

هر رنگین کمان

 

دعوتی به صلح

 

به انسانیت

 

ویکی شدن است

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:5  توسط غریبی در غربت کاغذی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای آن عاشق بی دلی مینویسم که حرمت اشکهایم را ندانست . . . . . برای آن مینویسم که معنی انتظار را ندانست . . . . . چه روزها و شبهایی که با یادش سپری کردم . . . . . برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود . . . . . مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست . . . . . نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم . . . . . و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم . . . . . مینویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند

نوشته های پیشین
تیر 1388
فروردین 1387
آذر 1386
نویسندگان
غریبی در غربت کاغذی
wilson
پیوندها
••.·´)••.·´¯)قصه عشق••.·´)••.·´¯)
MettalicA*ChelseaEbru gundesh••.·´)••.·´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••(__\سکوت عشق/__)••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••رویاهای رنگی••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••کلبه ی دلتنگی های من••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••درد این است که نخواست باشد••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••کدامین جاده سر به پای تو؟••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دختری از کهکشان تنهایی••.·´)••.·´¯)
LOVE SKY••.·´)••.·´¯)´¯) آسمان عشق••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دلشکسته تنها••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••عاشقانه ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••زمزمه های تنهایی••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••زیباترین دختر••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••Street Spirit••.·´)••.·´¯)´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••اراجیف ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••یک شاخه گل رز ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••زمزمه های دلتنگی••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••پرندۀ آزاد " ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••آی نسیم سحری صبر کن... ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••خاطرات تلخ و شیرین من••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••...بهانه بودن••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••فرشته ی شیطون••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••صاعقه زندگی من••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••سنگدل••.·´)••.·´¯)
az-eshgh-ta-abadiat••.·´)••.·´¯)´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••سخن نــــــــــــــــور••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••کدامین جادهسر به پای تو؟••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••اشتروت••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••surrenderlove••.·´)••.·´¯)´¯)
maryam••.·´)••.·´¯)´¯) دختر شب••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.•• انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
(¯`·.••(`·.••زنجیر عشق••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••تنفس صبح ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••عشق حقیقی••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••i love you••.·´)••.·´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••شیما جونمممممممم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••کلبه ی داستان••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••فواد یعنی قلب••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••آواي ققنوس••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دخترک پاییز••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دختران تنها••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دختران آبی پوش••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••هم صحبت باران••.·´)••.·´¯)
ღ♥ღ••.·´)••.·´¯)(¯`•.¸ یکی مثل تو ¸.•´¯)
(¯`·.••(`·.••دوستت دارم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دخترک تنها/الهه ناز••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••حس غریب ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••زندگی بچه فرشته ها••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••عشق من.آرزو جونممممم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••تقدیم به کسی که دوسش دارم ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••Eshgh Ghashange Man••.·´)••.·´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••شکست خورده••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••قرمز خون منه پرسپولیس جون منه••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••به آسمان بیاندیش••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••love story••.·´)••.·´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••عاشقانه••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••نیلوفر مرداب••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••غروب آرزوها ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••شب ارزوها••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••مرگ آرزو••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••فرزانه جونممممممممممم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••از شیر مرغ تا جون آدمیزاد••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••فریاد عشق/نازنین••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••ياد بگذشته به دل ماند و دريغ/نازنین جونمم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••love story••.·´)••.·´¯)´¯)
(¯`·.••(`·.••هر چی دل تنگت بخواد/لیلا جونمم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••نبض خیس ساحل قلبم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••مرگ عشق ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••غم و شادی/شیوا جون••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دختر تنهای تنها ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••)بنام حضرت دوست از اوست••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••عسل برام باش/لیلی جونممم••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••تنهاتر از تنها/دختری از شهر تنهایی••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••دفاع از حقوق زنان/مرضیه جونمممم ••.·´)••.·´¯)
(¯`·.••(`·.••شیدا جونممم ••.·´)••.·´¯)
***ღ♥ღیه سلام عاشقونهღ♥ღ***
(¯`·.••(`·.••قصه عشق/نادیا جونممممممممم••.·´)••.·´¯)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
 
>